تبلیغات
.♦.Eternal Dreams.♦. - Mirage...S2
 

Mirage...S2

نوشته شده توسط :♦•AlmA•♦
1391/01/30-15:47



کیوجونگ سرفه ی کوتاهی کرد و از جایش بلند شد و به استقبال دختر لیا رفت...النا همان طور که ساک ورزشی اش را روی دوش انداخته بود وارد سالن شد و با تعجب پرسید
-:مادر اون موتور برای...
کیوجونگ قدمی به جلو برداشت
-:سلام...
لیا که تا آن لحظه نشسته بود و دستش را روی لبش گذاشته بود برخاست و به سمتشان رفت..کنار لیا ایستاد و شانه هایش را گرفت...
-:دخترم ایشون کیم کیوجونگ هستن...شاگرد جدیدم..
کیوجونگ لبخندی زد و دستش را دراز کرد:خوشوقتم...لطفا کیوجونگ صدام بزنین...
النا دستش را در دست او گذاشت
-:منم همینطور..النا هستم
لیا النا را به جلو هل داد تا بلکه نگاهش را از صورت کیوجونگ بردارد...النا روی اولین صندلی نشست و چند نفس عمیق کشید..کیوجونگ صندلی دیگری را از پشت میز طراحی کنار کشید و رو به روی او نشست...
-:باشگاه میری؟!
النا صورتش را بالا آورد و با تعجب گفت:هوم؟؟
-:نشنیدی؟؟!میگم باشگاه میری؟!
-:ها..آره..از ساکم فهمیدی؟
-:هم اون هم از تیپت...من از این تیپ دخترها خیلی خوشم میاد..

                                 
النا لبخندی زد و موهایش را پشت گوشش برد...لیا با سینی شربت به جمعشان اضافه شد...کیوجونگ لیوانش را برنداشت
-:از چیزهای شیرین خوشم نمیاد
لیا با خنده گفت:دقیقا مثل من...
النا لیوان کیوجونگ را هم برداشت و کنار خودش گذاشت
-:وای مامان باورم نمیشه..یه شاگرد پسر..اونم توی این سن و سال...اینجا...باید زودتر بهم میگفتی
لیا:ببخشید...حالا این خوبه یا بد؟!
-:به نظر من که عالیه...قراره پذیرش دیگه ای هم داشته باشی؟!
-:فعلا نه..
-:من استثنا هستم مگه نه لیا؟!
النا کمی از اینکه کیوجونگ مادرش را اینطوری خطاب میکرد تعجب کرد ولی چیزی نگفت و از شربتش نوشید...
-:با جونگ مین اومدی؟
النا سرش را تکان داد و با دستمال دور لبش را پاک کرد..
-:آره..راستی عکس هام رو آورد..
ساکش را باز کرد و پاکت عکس هایش را بیرون کشید و به دست مادرش داد..
-:میتونم منم ببینم؟!
-:البته...
کیوجونگ از روی صندلی بلند شد و پشت سر لیا ایستاد....هربار که نگاهی به عکس ها مینداخت لبخندی میزد و روی صورت النا زوم میکرد...
زیر گوش لیا گفت:خیلی شبیه توئه...
لیا چیزی نگفت و کمی ازش فاصله گرفت...نفس های کیوجونگ که به گردنش میخورد تمام وجودش را داغ میکرد...
-:چطور شدم مامان؟
-:مثل همیشه جذاب و زیبا...
-:عکاستون کیه؟!
-:پسر خالم...پارک جونگ مین...میشناسیش؟!
-:اممم اسمش آشناس...ولی یادم نمیاد کجا شنیدمش..
لیا لیوان دوم شربت را هم تمام کرد و بلند شد...نگاهی به ساعتش انداخت...
-:مادر ساعت نزدیکای 7 شده...کی تعطیل میکنی؟
-:من اینجا خیلی کار دارم...تو برو خونه...
کیوجونگ پیشبندش را از دور کمرش باز کرد
-:میخوای من برسونمت؟!
-:مگه کلاست تموم شده؟!شاید هم مسیر نباشیم...مزاحم نمیشم..
-:این حرف ها چیه...چند لحظه صبر کن الان برمیگردم...
کیوجونگ که رفت لیا چشم غره ای به دخترش رفت
-:باز که تو زود صمیمی شدی..
-:اییییش میدونی که عادتمه مامان...تازه شاگردته غریبه که نیس..
-:تازه یک روزه که اومده....مراقب باشیا...
النا چشم آرومی گفت و ساکش را برداشت و به حیاط رفت...کیوجونگ برگشت و به لیا گفت
-:امیدوارم ناراحتت نکرده باشم...باور کن من هیچ قصدی از رسوندش ندارم..فقط نخواستم تنها بره...
لیا دستانش را به کمر زد:این حرف ها چیه؟!فقط مواظبش باش...
کیوجونگ به سمت در رفت و وقتی خواست برود تعظیمی کرد
-:اطاعت میشه قربان...
لیا خندید و زیر لب گفت:دیوونه...
برگشت و دوباره قلمو را به دست گرفت...

کیوجونگ کلاه کاسکتش را روی سر النا گذاشت و روی موتور نشست...النا هم سوار شد و ساکش را روی دوشش انداخت...
کیوجونگ موتور را روشن کرد:آماده ای؟!
-:آره...
بوقی زد و حرکت کرد...النا دستانش را دور کمر کیوجونگ حلقه کرده بود و سرش را روی کمر او گذاشته بود...باد شدیدی به صورتش میخورد و نمیتوانست چشم هایش را باز نگه دارد...
-:آروم تر برو..باد منو کند...
-:چی؟؟!
النا سرش را بلند کرد و به کیوجونگ نزدیکتر شد..
-:میگم آروم تر برو...من سینوزیت دارم...باد به صورتم بخوره سردرد میگیرم....
کیوجونگ سرعتش را کم کرد و کنار یک دکه ی خیابونی نگه داشت...
-:چرا نگه داشتی؟!
-:من خیلی گشنمه..تو چی؟!
-:امممم نمیدونم..
کیوجونگ لبخندی زد و گفت:این یعنی اینکه گشنته...الان برمیگردم...
چندتا کیک ماهی و برنجی خرید و برگشت و آن ها را به سمت النا گرفت....النا همه ی کیک ماهی ها رو برداشت و مشغول خوردن شد...کیوجونگ به درختی تکیه داد و همان طور که غذایش را میخورد به او نگاه میکرد
-:خوشمزه اس؟!
النا سری تکان داد و گاز دیگری به آن زد...کیوجونگ همان طور که به او نگاه میکرد در دلش گفت
-:زیبایی ولی نه به اندازه ی مادرت..
نفس عمیقی کشید و چوب ها را درون سطل آشغال کنار خیابان انداخت...
-:خیلی چسبید..ممنونم...
کیوجونگ به ساعتش نگاهی کرد
-:مثل مورچه غذا میخوری...هوا رو ببین..تاریک شده...
-:متاسفم..
خندید:اشکالی نداره..دفعه ی بعد حتما توی یک رستوران مهمونت میکنم...حالا بریم؟!
-:آره منم دیرم شده....
و کلاه کاسکت را روی سرش گذاشت....

جی وو سوار ماشین شد و گفت
-:جونگ مین تو مطمئنی؟؟شاید خاله راضی نباشه...
-:مطمئنم دلش میخواد ولی به خاطر النا کوتاه میاد...
-:آخه بعد از 21 سال زندگی مشترک فکر میکنی طلاق کار درستیه؟
-:خواهش میکنم جی وو..خاله باید طلاق بگیره...دیگه نمیزارم اون کثافت مثل یه هرزه باهاش برخورد کنه..
جی وو دیگر چیزی نگفت و شانه هایش را بالا انداخت...جونگ مین کمربندش را بست و ماشین را روشن کرد...وقتی رسیدند جونگ مین از ماشین پیاده شد  و زنگ را زد...در باز شد..همان لحظه النا و کیوجونگ هم رسیدند...جی وو با دیدن آن ها از ماشین پیاده شد...النا از موتور پایین آمدو با تعجب گفت
-:جونگ مین تو اینجا چیکار میکنی؟؟!
جونگ مین که هنوز کیوجونگ را نمیشناخت و از اینکه النا با او آمده بود حس بدی داشت بی توجه به سوالش پرسید
-:نمیخوای ایشون رو معرفی کنی؟!
قبل از اینکه النا فرصت معرفی داشته باشد کیوجونگ پیش قدم شد....
-:کیم کیوجونگ هستم...از آشنایی باهاتون خوشوقتم جونگ مین شی..
جونگ مین ابروهایش را بالا انداخت
-:منو میشناسین؟!
-:بله...تعریفتون رو زیاد شنیدم..
و اشاره ای به النا کرد...
-:من دیگه میرم..خوشحال میشم بازم همدیگه رو ببینم...
جونگ مین لبخندی مصنوعی زد و با او خداحافظی کرد..کیوجونگ چراغ های موتورش را روشن کرد و ازآن ها دور شد...
النا خواست سرش را بخاراند که متوجه کلاه روی سرش شد...خواست کیوجونگ را صدا بزند ولی او خیلی دور شده بود...آن را درآورد و به قیافه ی طلبکارانه جونگ مین نگاهی انداخت...
-:چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟!
-:نگفتی اون کی بود؟؟
-:از شاگرد های جدید مامانه..بیاین بریم داخل بعدا بهتون توضیح میدم...
جی وو خیلی آروم زیر گوشه جونگ مین گفت
-:مگه خاله شاگرد پسر هم داره؟!
-:در جریان نیستم...حتما النا میدونه قضیه اش چیه...
النا لباس هایش را عوض کرد و روی مبل کنار جی وو نشست..میران هم فنجان های چای را مقابلشان گذاشت و نشست....
النا دست هایش را در هم قفل کرد و پرسید
-:خب..نگفتین چرا اینقدر بی مقدمه اومدین...اتفاقی افتاده؟!
جونگ مین دستش را لای موهایش برد و گفت...
-:اومدیم اینجا که راجع به پدر و مادرت با هم حرف بزنیم...قبلا هم بهت گفتم که بهتره...
-:از هم جدا شن...میدونم....
-:باهاش مخالفتی نداری؟؟!
-:نه من قبلا تمام فکرهام رو کردم...هرچی زودتر اینکار انجام بشه امنیت من و مامان هم بیشتره...
-:به نظرت خاله راضی میشه؟
میران:آره قبول میکنه...ولی اگه نکرد هم با من...من راضیش میکنم...خدا خیرت بده پسرم که دنباله ی این کار رو گرفتی...
جونگ مین لبخندی زد و پرسید:خاله کی میاد؟؟!!
صدای زنگ در بلند شد...جی وو از جایش بلند شد و گفت...
-:حتما خاله اس...من باز میکنم..





CM() 


What causes pain in the Achilles tendon?
1396/05/15 11:36
Thank you for sharing your info. I truly appreciate your efforts and I am waiting for your further post thank you once again.
andraoktavec.wordpress.com
1396/05/9 22:27
Thanks for sharing your thoughts on Mirage. Regards
kathlewe.hatenablog.com
1396/05/7 21:39
Hiya very nice web site!! Man .. Excellent ..
Wonderful .. I'll bookmark your web site and take the feeds also?

I'm satisfied to seek out a lot of helpful info here in the post, we want
develop extra strategies on this regard, thanks for sharing.
. . . . .
BHW
1396/02/7 09:10
You've made some really good points there. I looked on the internet for more info about
the issue and found most individuals will go along with your views on this website.
manicure
1396/02/3 03:45
What's up all, here every one is sharing these kinds of experience,
so it's nice to read this blog, and I used to go to see this website
every day.
manicure
1396/01/22 11:32
Post writing is also a excitement, if you know afterward
you can write or else it is complex to write.
BHW
1396/01/19 17:43
What's up everyone, it's my first go to see at this website, and paragraph is really fruitful for me,
keep up posting these posts.
manicure
1396/01/16 09:05
I have read so many articles or reviews about the
blogger lovers but this paragraph is genuinely a good piece of writing, keep it up.
maryam h.y
1392/03/17 16:28
الما خانم بقیه داستان رو کی می زاری؟
Hod@-----샷-----
1391/07/19 16:35
سلام اونی.......... داستانت و شخصیت های داستانت و موضوع داستانت و اسم داستانت همشون قشنگن......
می شه یه خواهشی ازت بكنم؟؟
من یه وب داستان درباره ی تریپ اسی ها راه انداختم.... زیاد قوی نیست چون تازه راه افتاده..... می شه با گذاشتن داستانت ما رو خوش حال كنی؟؟؟..
منتظر جوابتون هستم.
بهم خبر بده
shayaa
1391/04/25 10:42
baghie ino nemizary??
Mikhay bezary???
Dary mizary???
Ye mosht adam heiroonan bezar edamasho dg

sara
1391/04/18 17:37
تو رو خدااااااااا
تو اون وب میزاری اینجام بزار دیگهههههههههه
PДR PДR ❤YoungI
1391/04/7 10:27
بهله بهله جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
قصدنداری ادامه داستانتوبذاری ایا؟
JiYana VOrOOjak بعد SS501 طرفدار GG501 هستم ^_^
1391/04/4 15:17
دیگه دلم برات تنگ نشده
از نزدیك دیدمت
لپاتم مث داداش یونگه
كشیدم اینقده حال داد
sara
1391/04/4 09:50
میدونی تعهد نویسندگی چیههههههه؟؟؟
مردیم از خماااااااارییییییییییی گذاشتی مارووووووووووووووووو مواد برسون هه
Jiyana سلامی به پاكی و مهربونی قلب سنتر كیوجونگ ^_^
1391/03/19 16:36
4 قسمتو با هم خوندم چشام از كاسه دراومد
چرا ریز مینویسی ؟ {نیشخند}
مرسی آلما جون
خیلی جالب بود
دلم برات تنگ شده آلمایی مـــــــــن
Jiyana سلامی به پاكی و مهربونی قلب سنتر كیوجونگ ^_^
1391/03/16 12:00
میشه بگی رقصی برای آرزو بود چی بود اسم داستانت ؟
فلیپ داشت
اونو دیگه نمیذاری
من اونو میخواااااااااااااااااااام
اینم وقت كنم میخونم ولی اونو میخوااااااااااام {گریه}
yamin
1391/02/16 10:01
سلام داستانت خیلی قشنگ و متفاوته من تازه تا این جاشو خوندم ولی چرا انقدر تاریخشون دور از همه زود زود بزار این جوری هیجانشم بیشتر میشه وقتی دیر به دیر میاید تمام حس کنجکاویو شور وشوق ادم تا قسمت بعدی که میخواید بزارید از بین میره چون تقریبا قسمت قبلی از یادمون رفته من اون دو تا داستان دیگت رو تو وب مهی ومریم*خوندم اونا هم تا جایی که خوندم قلم خوبی توشون به کار رفته اما بقیش نیستمیسیییییییییییییییییییییییی هوویی و ببخشید که انقدر رک بودم
سارا قاااااتل
1391/02/9 16:27
بالاخره امدی؟؟؟
مررررررسییییییییی
اگر طلاق نگیره میام میکشمش...
کیو با دخترههههههه خوفه پسندیدم
ادامه بده اجیییییییییییییییییییییی
الهام*
1391/02/7 10:30
سلام آلماجان...
واسه دنس ویت می گشتم
پیداش نکردم تو کامی
کسی دیگه ندارتش؟
چرا سیو نمیکنی داستاناتو ها؟؟
$$
1391/02/5 14:47
چلا ادامه نمیذالییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟الماااااااااااااااااااااااااااا.............
athena
1391/02/4 15:11
به داستان وووووووووووووووو گذاشتی من که باورم نمیشههههههههههههه
ههههههههههههههههههه
اقا جونگ مین حسودی کرد ما فهمیدیم بس که باهوشیم
ولی اون موقعی قیافه جونگ مین خنده دار میشه که بفهمه کیو عاشق خالش شده یوهاهاهاهاهاهاها
بد میچسبه هااااااااااااااااااااااا
راستی منم تو کف تیپ النا موندم
raha
1391/02/2 21:14
سلاااام آلمایی...خوبی جوجو؟؟
دلم برات یه ذره شدهههههههه....کجایی تو دخی؟؟؟
وووووووی من فدای جونگمینن بشممممم....حسودیش شد منو با کیو دید؟؟؟؟
چ چ چ...کیو هم که بد سلیقه شده...لیا از من خوشگلتره؟؟؟ببینم جوجو لیا هم تویی؟؟
در هر صورت من از همه خوشگلترم!جونگمین خوش سلیقه س منو انتخاب کرده!
آقا من پدر کتک زن نمیخوام!میخوام کیو بابام بشه...جونگمین شوهرم بشه...یونگی داداشم بشه...هیون دوست صمیمیم باشه...هیونگم بچه م باشه!!!!
راستی جوجو بقیه ی دابل هم میان تو داستانت؟؟؟
منتظر قسمت بعدیم عجیجم...یسی میدوستمت...بوووووووووووووووس
الهام*
1391/02/1 12:53
من بودم
1391/02/1 12:53
سلااااااااام
رهاااااااااااااااااااااااااااا...من کیوجونگه داستانتو خیلی.........خیلی.........خیلییییییییییییی

کیو از لیا کوچیکتره؟
راستی به جونگمین بگو درست لبخند بزنهخیلیم دلش بخواد شوهرخاله به این ماهی
کیوجونگ فایتینگ
المااااا...هروقت میذاری اس بده ...نمیای اونورا کهیادم میره از این سایتت
الهام*
1391/02/1 12:50

پاسخ ♦•AlmA•♦ : خوش تیپ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox