تبلیغات
.♦.Eternal Dreams.♦. - Mirage...S2
 

Mirage...S2

نوشته شده توسط :♦•AlmA•♦
1391/01/9-17:14




کیوجونگ دستمال گردن سبز رنگش را که با رنگ چشمانش همخوانی داشت دور گردنش بست و چند دکمه ی ابتدای پیراهنش را باز گذاشت...کیف موبایلش را به کمرش بست و همان طور که سوت میزد کریستال را برداشت و کف دستانش ریخت و موهای آشفته اش را مرتب کرد...کرم ضد آفتابش را روی صورتش خالی کرد و عینک دودی اش را برداشت و از خونه بیرون زد...کلاه کاسکتش را روی سرش نگذاشت تا فرم موهایش بهم نریزد....اول به یک گل فروشی رفت و دسته گلی از زنبق و لیلیوم گرفت و به راه افتاد....

لیا یک دستش را زیر چانه زده بود و با دست دیگرش قاشق را در فنجان نسکافه اش میگرداند و وقتی آن را به لب هایش نزدیک کرد بخارش زخم لبش را سوزاند...چشمانش را بست و به یی جانگ لعنت فرستاد...چند جرعه نوشید و فنجانش را روی میز گذاشت....چنگال را برداشت و تکه ای از تیرامیسو را در دهانش گذاشت...مجله ای که همراهش بود را از کیفش درآورد و ورق زد....آنقدر محو خواندن یک سرگذشت شده بود که گذر زمان را فراموش کرد....صدای ویبره ی موبایلش بلند شد و حواس او را پرت کرد....نگاهی به صفحه اش انداخت...شماره اش ناشناس بود...بالاخره جواب داد..
-:بفرمایید...
-:سلام...چرا اموزشگاه تعطیله؟
لیا که کمی شکه شده بود پرسید:شما؟!
-:اوه..ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی کنم...کیوجونگم...یادتون که نرفته؟!
 نگاهی به ساعتش انداخت و با دستپاچگی گفت
-:منو ببخشید...همین الان خودم رو میرسونم..
-:منتظرتونم...
تماس را قطع کرد و از پشت میز بلند شد...نگاهی به قبض انداخت و همان اندازه پول را روی میز گذاشت...مجله و موبایلش را برداشت و با عجله از کافی شاپ بیرون رفت...

کیوجونگ به موتورش تکیه داده بود و اهنگی را زیر لب زمزمه میکرد...صدایی آشنا او را مورد خطاب قرار داد
-:کیوجونگ شی؟!
برگشت و لیا را با ظاهری پریشان دید...ساعتش را بالا آورد و انگشت اشاره اش را روی آن گذاشت..لیا با شرمندگی در حالی که در اموزشگاه را باز میکرد گفت
-:خیلی متاسفم.آخه چهارشنبه ها روز بیکاریه منه و اصلا یادم نبود که برای شما کلاس گذاشتم...
وارد شد و کیوجونگ را هم دعوت کرد...کیوجونگ دسته گل را از روی موتورش برداشت و به سمت لیا گرفت
-:قابل شما رو نداره...
لیا که انتظار همچین چیزی را نداشت خوشحال شد و آن را از دست کیوجونگ گرفت و تشکر کرد....کیوجونگ موتورش را دوباره به حیاط آورد و آن را پارک کرد...
لیا به آبدار خانه  رفت  و گلدان شیشه ای آبی رنگی را برداشت و زیر شیر آب گذاشت...سپس گل ها را درون آن جای داد و گلدان را روی میز کارش گذاشت...

کیوجونگ در را پشت سرش بست و  لیا را صدا کرد...
-:خانم چانگ؟!!
لیا از دفترش بیرون آمد و گفت:بابت گل ها بازم ممنونم...منو لیا صدا کن..
کیوجونگ از پیشنهادش استقبال کرد و او را به اسم کوچکش خطاب کرد...لیا پیشبندی به او داد تا دور کمرش ببند...کیوجونگ پیشبند سفید را برداشت و آن را محکم بست....سپس دستمال گردنش را باز کرد و دور سرش بست...لیا با دیدن این صحنه خنده اش گرفت...دستش را جلوی دهانش گرفت و آروم خندید که از چشمان تیزبین کیوجونگ دور نماند...
-:شبیه کارگرهای ساختمون شدم نه؟!
-:نه نه اصلا...اتفاقا خیلی هم بامزه شدین...
لیا او را به سمتی از آموزشگاه که مجسمه هایش را میساخت برد و ازکیوجونگ خواست هر وسیله ای که نیاز دارد بردارد...کیوجونگ مشغول جمع آوری وسایلش بود که لیا پرسید
-:شماره ی همراهم را از کجا آوردین؟!
با خونسردی جواب داد:از روی بنر آموزشگاه..
لیا ابروهایش را بالا انداخت و دیگر چیزی نگفت..کیوجونگ خمیر ایتالیایی را برای شروع کارش انتخاب کرد...چسب چوب,گلبسیرین,قیچی و وردنه ی سایز کوچک و وازلین و چند وسیله ی دیگر را برداشت و روی میز گذاشت...لیا دستانش را روی میز قرار داد و گفت
-:به نظر میاد شروع خوبی داشته باشی...از اونجایی که میگی با این هنر آشنایی داری برای چند جلسه ی اول یه چیز به سلیقه ی خودت بساز....
کیوجونگ چشمی گفت و پشت میز نشست....لیا هم با لبخند آن جا را ترک کرد تا تابلوی نقاشی نیمه تمامش را کامل کند

جونگ مین با دقت عکس ها را داخل پاکت گذاشت و آتیله اش را تعطیل کرد..سوار ماشینش شد و به سمت باشگاه خواهرش رفت...ماشینش را در جای مناسبی پارک کرد و وارد باشگاه شد...به سالن بدنسازی رفت و خواهرش را صدا زد...
-:-جی وو...جی وو کجایی؟!
جی وو در حالیکه با حوله ی دور گردنش صورتش را خشک میکرد آمد و گفت
-:چه خبرته باز؟!
جونگ مین همانجا روی پله ها نشستو پاکت را از داخل اور کتش بیرون کشید...
-:النا اینجاست؟!
-:آره روی تردمیله...
-:برو صداش کن بگو عکس هاش رو آوردم...
جی وو کمی آب پرتقال خورد و به انتهای سالن رفت...کنار تردمیل ایستاد و هندزفری را از گوش النا بیرون کشید..
-:چیزی شده؟!
-:جونگ مین اومده و عکس هاتو آورده....
بقیه دخترها با شنیدن اسم جونگ مین زودتر از النا تمرین را تعطیل کردند و رفتند....النا حوله ی جی وو را برداشت و گردن و سینه اش را خشک کرد...دخترها را کنار زد و روی پله کنار جونگ مین نشست وسلام کرد..
جونگ مین نگاه پر از محبتش را به النا دوخت و جواب سلامش را به گرمی داد...پاکت را به سمتش گرفت و النا با ذوق و خوشحالی آن را باز کرد و عکس ها را بیرون آورد
جونگ مین:از اون همه عکسی که گرفتیم بهترین هاش رو انتخاب کردم...دوتاش رو هم قاب کردم و توی آتلیه زدم...

 
 
 
 
 
 
النا عکس ها را دو بار دید و هر بار دخترها کلی از هنر جونگ مین تعریف و تمجید میکردند...جونگ مین هم مدام بادی به غبغب مینداخت و از دکوراسیون های جدیدی که سفارش داده بود تعریف میکرد و آن ها را بیشتر ترغیب میکرد تا به آتلیه اش بیایند....النا عکس ها را داخل پاکت گذاشت و به عنوان تشکر بوسه ای به روی گونه ی جونگ مین زد و با خوشحالی او را ترک کرد....جونگ مین دستی به روی گونه اش کشید و لبخند زیبایی زد...دخترها کم کم از دور جونگ مین پراکنده شدند...جی ووکنار برادرش ایستاد و خیلی آروم گفت
-:ای عاشق بدبخت....با یه بوسه وا رفتی...
جونگ مین سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت....النا با ساکش آمد و گفت
-:جونگ مین منو تا اموزشکاه مادر میرسونی؟!
جونگ مین از روی پله ها بلند شد و ساک النا را از دستش گرفت و گفت
-:حتما...توی ماشین منتظرم...
النا کش و قوسی به بدنش داد...جی وو دستانش را به کمرش زد
-:عکس ها چطور بود؟؟!
-:محشر بود....البته از جونگ مین بیشتر از این انتطار نمیره...
جی وو خندید و ادامه داد
-:مواظب خودت باش...به سلامت...
النا بندهای کتونیش را بست و برای او دست تکان داد و رفت...سوار ماشین که شد بلافاصله داشبورد را باز کرد و شکلات تخته ای را برداشت و جعبه اش را باز کرد و گاز محکمی به آن زد....
جونگ مین ماشین را روشن کرد و به راه افتاد...
-:آروم تر بخور همش مال خودته....
-:یعنی عاششششقتم...تو همیشه منو با این شکلات ها غافلگیرمیکنی...
ته دل جونگ مین چیزی فرو ریخت..کف دستانش عرق کرد..فرمان را سفت چسبید و سعی کرد به خودش مسلط باشد....لپ النا را کشید و گفت
-:همش یه دختر خاله که بیشتر نداریم...
النا براش زبان درآورد و دوباره گازی به شکلات زد...

-:نقاشیه خیلی زیباییه...
لیا سرش را به سمت کیوجونگ برگرداند...
-:مرسی..کارت تموم شد؟!..
کیوجونگ یکی از صندلی های میز طراحی را بلند کرد و کنار لیا گذاشت و نشست...
-:بله گذاشتمش خشک بشه...
لیا که فکر میکرد شوخی میکند گفت:به همین زودی تمومش کردی؟!
کیوجونگ با لبخند گفت:من که گفتم تازه کار نیستم...
-:پس باید خیلی دیدنی شده باشه..
-:اگه این اطراف رو سبز لجنی کار کنین قشنگ تر میشه... 
لیا دوباره نگاهش را به بوم نقاشی دوخت..
-:آره منم فکر میکنم خوب بشه..
قلمویش را برداشت و رنگ سبز را مشکی قاطی کرد و قلمو را به صورت ضربه ای به بوم زد....
ناگهان دست کیوجونگ را بر گوشه ی لبش احساس کرد...خیلی سریع سرش را به سمت او برگرداند ولی وقتی نگاهش را بر روی لب های خود دید زبانش در دهانش قفل شد...
کیوجونگ:لبت زخم شده لیا؟!
لیا از صمیمیت بیش از اندازه ای که به کار برد ناراحت نشد...
همان موقع صدای النا در راهرو پیچید که میگفت
-:مادر من برگشتمممممممم...




CM() 


How much does it cost for leg lengthening?
1396/05/16 07:38
I'm not sure exactly why but this web site is loading very slow for me.

Is anyone else having this problem or is it a problem on my end?
I'll check back later and see if the problem still exists.
How much does it cost for leg lengthening?
1396/05/14 05:47
I visited various sites except the audio quality for audio songs present at this web site is
really marvelous.
foot pain after sitting
1396/04/13 03:53
Wonderful blog! I found it while searching on Yahoo News.
Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get
there! Cheers
foot pain from bunion
1396/04/7 11:51
Glad to be one of the visitors on this awful web site :D.
Catherine
1396/02/20 21:35
Wonderful blog! I found it while searching on Yahoo News.
Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News? I've been trying for a
while but I never seem to get there! Appreciate it
manicure
1396/02/2 06:40
When someone writes an post he/she keeps the idea of a user in his/her brain that how
a user can understand it. Therefore that's why this post is outstdanding.
Thanks!
BHW
1396/01/29 13:24
I like the helpful info you provide in your articles.
I will bookmark your weblog and check again here frequently.
I'm quite sure I'll learn plenty of new stuff right here!

Best of luck for the next!
BHW
1396/01/22 12:28
Hello everyone, it's my first go to see at this site, and paragraph is in fact fruitful
in favor of me, keep up posting such articles.
manicure
1396/01/12 06:17
Thanks for sharing your thoughts about Mirage.
Regards
mahsa.kyu
1391/01/24 06:10
خیلی خوب بود مرسییییییییییییییییییییییییییییی
پاسخ ♦•AlmA•♦ : خواههههههههههههههههههههش میشه
الهام*
1391/01/23 21:54
کدوم رو نداری؟ دنس ویت می؟
مطمئن نیستم دارمش یانه؟ همینو میخوای که برم بگردم
پاسخ ♦•AlmA•♦ : آره همینو...گریهههههههههههههه
kyuhoney
1391/01/23 16:03
ججججججججججیییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

آلما داستانت کوووووووووووووووو عشق و نفرت الان عصبانیم بقیش کو پههههههههههههه

ایییییییییییییشششششششششششش

آلما بیا بزار بقیشو من که داستانمو گذاشتم عشق منو برو بخون

ادامه داستانت یادت نره هابی صبرانه منتظر داستانتم
پاسخ ♦•AlmA•♦ : گووووووشم کر شد هانی....بابا وب مریم هی میپره الان دارم دوباره میزارمش دیگه....چشششششم میرم..من اون سانی رو میخواااااااام...چشم یادم نمیره...بووووس
طهورا KKJ
1391/01/12 17:51
سلااااااام
تازه این وبتو پیدا کردم^^
خیلی این داستانتو میدوستم اون یکی و هم همینطور!چرا عشق و نفرت و نمیزاری بقیشو؟؟؟منتظرشماااااااافقط توروخدا کای با کیو نداشته باش بزار در صفا و صمیمیت زندگیشونو بکنن
منتظر بقیشم^^
پاسخ ♦•AlmA•♦ : سلام طهورا جان...خیلی خوش اومدی....دارم ادامش میدم دیگه عزیزم...مگه میشه کار نداشته باشم؟؟اینقدر کرم بریزم که نگوووووووووو..
سوزان
1391/01/11 23:54
به فاطی بگو کدش رو برداره تا بتونی کپیش کنی
اگه فیلیپم رو نذاری گریه میکنم
پاسخ ♦•AlmA•♦ : باشه حتما میگم...الهی من بمیرم....
سوزان
1391/01/11 20:38
سلام آلمایی.
داستانت تا قسمت 30 توی این آدرس هست
http://ss501-story.mihanblog.com/post/category/13
پاسخ ♦•AlmA•♦ : سلام سوزان جونی...از وب مهی که نمیشه کپیش کرد...میخوام نگارشش رو عوض کنم
sara
1391/01/11 19:54
salam aji mishe oon yeki ro ham bezari???manzooram love&odiume!!!
پاسخ ♦•AlmA•♦ : سلام سارا جان...عزیزم به زودی وب مریمی میزارمش
نیکی
1391/01/10 22:11
یه چی دیگه بگم. من فکر کنم کیو عاشق لیا شده اره؟؟؟ای جانممممممممممم فکرشو بکن. عجب موضوع تازه و جالبی
بعدشم این چه ریختی بود النا جلوی جونگ مین عشق عکس گرفته بودای وایییییی مننننننن دختر یکم حیا می کردی. اینا که همش یا یقه اش باز بود یا شکمشالهی بمیرم برای جونگ مین عشق
بازم ممنون عزیزم
پاسخ ♦•AlmA•♦ : بفرما...بلههههههههههههههه....هه هه اختلاف سنی رو عشق کن...خوشحالم که خوشت اومده....اونا ک حیا حالیشون نیس...تازه من پوشیده هاش رو انتخاب کردم!!!!!!قربون خجالتت...خدا نکنهههههه....خواهشی..بووووووس
نیکی
1391/01/10 21:39
بازم سلام الما جان ممنون عزیزم داستان عالی بود. اینا کپی کردم چون وقتی به تاریخ پارتهای قبلی نگاه کردم متوجه شدم که خیلی قدیمی و پیش خودم گفتم حتما دیگه به صفحه نظرات اونا سر نمی زنی...مثل همه ی نوشته های قبلی عالی بود. راستی عشق و نفرت را هم از این به بعد فقط اینجا می ذاریش؟؟؟
و یه چیز دیگه الما از اون داستانت دیگه خبری نیست؟؟؟ ادامه اش نمی دی؟؟؟من دلم برای الما و کیو و فیلیپ تنگ شده
ممنون عزیزم و متظر قسمت بعدی هستم
پاسخ ♦•AlmA•♦ : سلامی دوباره!خواهش میکنم مرسی نیکی جونی...من همیشه نظرات رو چک میکنم...خیلی زیاد مرسیییییییی..نه اون رو وب مریم ادامه میدم...گفتم که اون داستان رو اصلا ندارم اگه شما دارینش برام میل کنین....خواهش میکنم سعی میکنم زود بیام...بووووووس
سوزان
1391/01/10 00:48
آلمایی دیگه وبای فاطی و مریم* نمیری؟
پس فیلیپ چی؟
پاسخ ♦•AlmA•♦ : وب مریم چرا چون دارم داستان رو جمع آوری میکنم ولی فاطی رو نمیدونم چون دنس ویت می رو ندارم..گریههههههههههههههه تو داری؟
الهام*
1391/01/9 22:50
این داستانت خیلی قشنگه چرا دیرر دیر میذاری؟دختر بدعشق و نفرتم که کلا یادت رفتهمن جفتشو میخوام.....راستی دنس ویت می چی شد؟/المااااااااااااااااااااا...کشتمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
پاسخ ♦•AlmA•♦ : سرم شلوغه نمیتونم الهام...گریه نکن اهه اهه...آره من خیلی بدم گریهههههههههه...نه یادم نرفته دارم جمع آوریش میکنم چند قسمت رو ندارم...تو رو خدا اگه اون داستانم رو داری بهم بده من ندارمش گریههههههههه...نههههههه
الهام*
1391/01/9 21:59

پاسخ ♦•AlmA•♦ : خبیثثثثث
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox