تبلیغات
.♦.Eternal Dreams.♦. - Mirage...S1
 

Mirage...S1

نوشته شده توسط :♦•AlmA•♦
1390/12/20-21:40


...سلام...
ببخشید که خیلی دیر شد....
بفرمایید ادامه...


لیا با حالتی او را نگاه کرد که کیوجونگ دستش را عقب کشید و دوباره داخل جیبش گذاشت...
-:منم..
کیوجونگ حرفش را از دهانش دزدید و ادامه داد
-:چانگ لیا هستین..36 سالتونه و 16 ساله که کار هنری انجام میدین و این اموزشگاه رو تاسیس کردین..
لیا با زبانش جانی تازه به لب های خشک شده اش بخشید و گفت
-:پس منو خیلی خوب میشناسین...
کیوجونگ با تکان سرش به او جواب مثبت داد
-:حالا ثبت نامم میکنین؟!
و بدون توجه به عابرانی که از خیابان عبور میکردند مقابل لیا زانو زد...
-:خواهش میکنم به من این اجازه رو بدین..من دوست دارم شاگرد شما باشم..
لیا متوجه نگاه های خیره ی مردم شد...دست کیوجونگ را گرفت و بلندش کرد...در اموزشگاهش را باز گذاشت تا او هم وارد شود اما وقتی برگشت دید که کیوجونگ هنوز بیرون منتظر ایستاده...
صداش کرد..
-:اقای کیم؟!
کیوجونگ سرش را بالا گرفت...لیا با دست به او اشاره کرد که وارد شود...خیلی زود لبخندی پهنای صورت کیوجونگ را پوشاند و در یک چشم به هم زدن خود را به اموزشگاه  پرتاب کرد...
لیا ازش خواست تا دنبالش برود...
-:ببخشید؟!!
لیا بار دیگر به سمت او برگشت...نگاهش در چشمان یشمی رنگ کیوجونگ قفل شد..کیوجونگ سکوت او را به حساب این گذاشت که میتواند حرفش را ادامه دهد...
-:میتونم موتورم رو داخل حیاط اینجا پارک کنم؟!
لیا به زحمت توانست ذهنش را در جست و جوی جوابی مناسب برای او کنترل کند..
-:البته...
کیوجونگ که سعی در مخفی کردن ذوقش داشت خیلی زود با موتورش برگشت و ان را در گوشه ای گذاشت....لیا پرده را کنار زده بود و او را به همراه موتورسیکلت غول پیکرش میپایید...
کیوجونگ دستی به موهاش کشید و وارد سالن شد...لیا از دفترش بیرون امد...کیوجونگ محو تماشای تابلوها و مجسمه ها بود...
-:خب نظرتون چیه اقای کیم؟!
کیوجونگ به سمتش برگشت
-:تو..ببخشید یعنی شما...فوق العاده اید..باید بگم انتظارش رو داشتم...
لیا لبخندی به لب اورد
-:ممنون..البته همش هم کار من نیس....مجموعه ای از کارهای من و دخترم با چندتا از هنرجوهای خیلی حرفه ایمه..
لیا از کیوجونگ دعوت کرد تا به دفترش بیاد...خودش پشت میزش نشست و کیوجونگ هم مقابلش روی یکی از صندلی های چرمی...
-:ببینید اقای کیم..
کیوجونگ با عذرخواهی به میان حرفش دوید..
-:لطفا رسمی نباشین و کیوجونگ صدام کنین..
لیا حرفش را تصحیح کرد...
-:کیوجونگ شی باید بدونین که اگه طی چند جلسه از کارتون راضی نباشم عذرتون رو میخوام...شما اولین پسری هستین که اینجا قبولش کردم و مطمئن باشید اخریش هم خواهید بود...
کیوجونگ هنگام حرف زدن لیا حتی پلک هم نمیزد...بعد از اتمام حرفش بلند شد و ایستاد
-:شما من رو اخراج نمیکنین...چون به خودم و کارم ایمان دارم...مجسمه سازی هنر قدیمیه خانواده ی منه...
لیا دستانش را در هم گره زد..از اعتماد به نفس اون پسر خیلی خوشش امده بود
-:اگه اینطوره پس چرا از پدر یا پدربزرگتون نخواستین که کمکتون کنه؟!
-:من به یه استاد نیاز دارم که بتونه منو به اون چیزی که میخوام برسونه....
لیا کشوی میزش را باز کرد و یک پوشه ی جدید برداشت...ان را روی میز گذاشت و کشو را بست....پوشه را باز کرد و خودکارش را برداشت...مشخصات کیوجونگ را یادداشت کرد..مبلغ شهریه را روی برگه ای نوشت و به کیوجونگ داد...کیوجونگ برگه را گرفت و ان را داخل جیبش گذاشت
لیا با تعجب به او گفت
-:نمیخواید مبلغش رو نگاه کنید؟!
-:هرچقدر باشه من حاضرم پرداختش کنم...
لیا یکی از ابروانش را بالا انداخت
-:بسیار خب...کلاس هاتون روزهای فرد ساعت 5 عصره...
کیوجونگ در حالی که به سمت در میرفت برگشت و دستی برای لیا تکان داد
-:فردا ساعت 5 منتظرم باشین....
لیا به جای خالی او در چهارچوب در نگریست و در دل با خود گفت
-:چقدر عجیب به نظر میرسید...

یونگ سنگ با خنده 50هزار وون روی میز گذاشت و بطری سوجویش را برداشت...
تکیه اش را از کاناپه برداشت و پول ها را شمرد...بعد لبخند دلنشینی زد و گفت
-:دیدی گفتم میتونم....
-:اره این دفعه واقعا به تواناییت ایمان اوردم کیوجونگ...
کیوجونگ روی کاناپه دراز کشید...
-:من واقعا میخوام کلاسش رو دنبال کنم..یه چیزی توی وجود اون زن هست که تو رو ناخوداگاه جذب میکنه...
یونگ سنگ بلند شد و کمی دیگر از سوجو نوشید..
-:من دیگه میرم....
کیوجونگ چشمانش را بسته بود
-:همینجا بمون...
-:نه باید برگردم خونه..مادرم منتظرمه..
پلک هایش کمی از هم فاصله گرفتند...دستش را به سمت یونگ سنگ دراز کرد....
یونگ سنگ دستش را فشرد و خیلی اروم گونه اش را بوسید که جیغ کیوجونگ بلند شد...یونگ سنگ نمکین خندید و از خونه بیرون رفت...
کیوجونگ با یقیه ی بلوزش صورتش را پاک کرد و یکی یکی دکمه هایش را باز کرد.....سنگینی خواب دوباره بر چشمانش چیره شدند و او همانجا در رویای شیرینی غرق شد...

یی جانگ موهای لیا را دور دستش پیچید و او را از زمین بلند کرد..
لیا لب هایش را گاز گرفته بود تا صدایی از گلویش خارج نشود...با دستانش دست یی جانگ را گرفته بود تا موهایش را بیشتر از این نکشد...فریاد یی جانگ مانند دیوی وحشی به سکوت خونه حمله کرد...
النا کتابش را روی زمین پرت کرد و خود را به اتاق مادر رساند...
-:بهم پول بده عوضی....اگه ایندفعه پول نبرم دیگه بهم جنس نمیده...
لیا سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت...یی جانگ کشیده ی محکمی به صورتش زد که خون را از گوشه ی لبش جاری ساخت...النا به سمت پدرش حمله ور شد و او را از النا جدا کرد..النا با بدنی کوفته همانجا روی زمین رها شد....النا از جیبش مقداری اسکناس بیرون اورد و به سمت پدرش پرت کرد
-:بگیرش کثافت...اونقدری هست که دو روزی نئشه باشی...
یی جانگ اسکناس ها را جمع کرد و ان ها را بوسید و بدون هیچ کلمه ای از اتاق بیرون رفت....
النا دستانش را زیر کمر مادر گذاشت و او را بلند کرد و به پایه ی تخت تکیه داد....دستمال مرطوبی از جلوی میز توالتش برداشت و خون روی زخم لبش را پاک کرد....لیا کمی از درد ناله کرد ولی چشمانش هنوز بسته بود...النا تا جایی که بتواند او را روی تخت بخواباند هوشیارش کرد...لیا به کمک دخترش از روی زمین بلند شد و داخل تخت خزید...النا موهای مادرش را میان دستانش گرفت و بوسه ای به ان ها زد و از اتاق بیرون رفت...

 
موتور کیوجونگ
 




CM() 


How much can you grow from stretching?
1396/05/16 04:05
This website certainly has all of the information and facts I needed concerning this subject and didn't know who to ask.
nuballesterous.hatenablog.com
1396/05/10 01:13
Greetings! Very useful advice in this particular article!
It is the little changes that make the most significant changes.
Thanks a lot for sharing!
industriousbedd14.blog.fc2.com
1396/05/7 20:32
Just desire to say your article is as surprising. The clarity in your post is simply cool and i could assume you're an expert on this subject.

Fine with your permission let me to grab your RSS feed to keep up to date with forthcoming post.
Thanks a million and please continue the rewarding work.
BHW
1396/01/29 01:56
I know this if off topic but I'm looking into starting my own weblog
and was curious what all is needed to get setup?
I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?

I'm not very web smart so I'm not 100% positive.
Any recommendations or advice would be greatly appreciated.
Kudos
manicure
1396/01/23 10:56
I am sure this paragraph has touched all the internet visitors, its really really fastidious article on building up new website.
manicure
1396/01/22 17:39
A person necessarily help to make critically posts I
would state. That is the first time I frequented your web page and up to now?
I amazed with the analysis you made to make this actual post
incredible. Wonderful task!
manicure
1396/01/18 07:47
Terrific work! This is the type of information that should be shared around the web.
Shame on Google for not positioning this put up higher!
Come on over and consult with my site . Thanks =)
نیکی
1391/01/10 21:27
بازم سلام. ممنون و دستت واقعا درد نکنه عزیزم
پاسخ ♦•AlmA•♦ : علیک سلام...خواهش میکنم وظیفه بود گلی
سارا
1390/12/25 16:41
سلام خوبی؟؟؟و بمریم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ ♦•AlmA•♦ : سلام سارا جون..خوبم تو چطوری؟
وبش رو هک کردن..ادرس جدیدش رو لینک کردم
sogand
1390/12/24 00:13
babay badddddddddddddd
پاسخ ♦•AlmA•♦ : بابای فوق العاده بدددددددد
parpary
1390/12/23 20:56
الما وبت خیلی خوشکله
دلم واست تنگ شده دختر کجایییییییی
پاسخ ♦•AlmA•♦ : مرسی پریا جوووووونی...
من بیشتر...گریه نکن اهه اهه اهه
parpary
1390/12/23 20:53
واویلا لیلیاحبکم خیلی
چه بابایی دارن شیطونه میگه کیوجونگو بفرستی در خونشون گرد و خاک بلند کنه
یونگ نقشش چیه؟
زووووووووود بیاااااااااا
پاسخ ♦•AlmA•♦ : هه هه هه نمکدون...
بابائه دودیه کیو فوتش کنه میمیره!!
نقشش در حاشیه اس...
باشهههههه
Athena
1390/12/23 10:20
اوففففففففففف چه داستانی غیر قابل حدس بود
اصلا نمشه گفت که ماجراش چیه ولی جذبم کردبیچاره لیا کتک خور داستان شده
ولی کیو ویونگی خبیث میزننااااا
فکر کنم خوب داستان فقط جونگ مینه
راستی النا چند سالشه؟
سن مامانه رو گفتی ولی النارو نگفتی
پاسخ ♦•AlmA•♦ : مرسی از تعریفت آتنا جونم...
آره بنده خدا...
کیو خبیث میزنه افتضاح...
آخییییی آره داداشم خیلی مظلومه...
النا همسنه کیوئه بعدا معلوم میشه...
الهام*
1390/12/23 01:16
ای جووووون موتورو برررررررررررررررررم چه رنگیم داره
از شخصیت کیوجونگ خوشم اومد اما یونگ سنگ یجوری بودیکم ازش ترسیدم
زودی بیا المایی
پاسخ ♦•AlmA•♦ : موتورو برووووووووووووووو هه هه..به کیو بگو یه دور باهاش بهت بده...
تو که همیشه از کیوجونگ خوشت میاد الهامی..گناهی یونگ سنگ...
چشششم...
.:❤.R@I-IA.❤:.
1390/12/22 01:35
سلاااااااااااااااام به جوجوی خودم!
مثل همیشه و مثل همه ی داستانات عالی!!!
به خصوص که منم توش هستم یه جذابیت خاصی به داستانت میده
نری دو قرن بعد قسمت بعدو بذاریا!!!منتظریم!
بووووووووووووس
پاسخ ♦•AlmA•♦ : سلام رهاییییییییی...
نه بابا دیگه اینجوری هم نیس....
اون که 501%...
هه هه باشه....
بووووووووس
shadi*
1390/12/21 21:17
سلااااااام المای عزیزم!چطوری؟!
woOoOow!عااااااااااالی!ایده هات قابل تحسینه!
...
موتور کیو جونگ چه خوشگله! زرد هم هست
شخصیت مصممی هم داره!افــــــــــرین
مرسی
پاسخ ♦•AlmA•♦ : سلام شادی جونم....خوبم تو چطوری؟!!
خیلی ممنون عزیزززززززم لطف داری...
آره من خودم عاشق این موتورها هستم...
قربانت..
خواههههههش بووووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox