تبلیغات
.♦.Eternal Dreams.♦. - Mirage...season1
 

Mirage...season1

نوشته شده توسط :♦•AlmA•♦
1390/12/14-15:32


سلام دوستان گلم...اینم از داستان جدیدم..
اسمش "سراب" هست...
امیدوارم قسمت اولش راضی کننده باشه...



با کلافگی بافت پرتقالی رنگش را روی تخت کوبید و دست به کمر ایستاد و گوش سپرد به ناله های دلخراش و پی در پی مادرش که از درد به اسمان بلند میشد و همچنان مقاومت میکرد...چشمای خمارش را به قاب عکس روی اینه ثابت نگه داشت...اخرین باری که با خانواده اش یه شب خاطره انگیز راسپری کرد 10 سال پیش بود....اهی از دلش برخواست...صدای کوبیده شدن در بهش فهموند که پدرش از خونه رفته البته اگه میشد اسمش را پدر گذاشت....با عجله از اتاق بیرون رفت و کنار مادرش که از درد پهلوش را گرفته بود و رنگ به رخ نداشت زانو زد...دیگه تاب مقاومت نداشت سر مادرش را در اغوش گرفت و با فریاد گفت
-:میران باز کدوم گوری هستی؟!!میراااااان...
پلک های بسته شده ی مادر به ارامی باز شدند....لب های خشکش تکانی خوردند و صدای ضعیفی از حنجره اش خارج شد
-:اروم باش النا...
النا با دو دستش صورت مادر را گرفت و غرقه در بوسه  کرد..نیم نگاهی به کاغذ های پاره شده ی روی زمین انداخت..بیشتر از قبل حس تنفر در قلبش ریشه دووند..میدانست که مادرش برای ان طرح ها چه شب هایی که تا صبح بیدار نمانده...
صدای بم میران که طبق معمول در حال غر زدن بود در خونه پیچید..چند بار خانم را صدا کرد ولی جوابی نشنید...به نشیمن رفت و بدن بی جان لیا را  روی پاهای النا دید....با دست به سر و صورتش زد و شروع کرد به نفرین کردن...
-:مرتیکه ی مفنگی عملی...الهی دستت بشکنه...الهی داغت به دل اون خواهره عفریتت بمونه..
میران با کمک النا لیا را بلند کردند و به اتاق النا بردند...النا موبایلش را برداشت..دستاش از شدت نگرانی و استرس میلرزیدند...چهره ی لیا رو به سفیدی میرفت..بالاخره شماره را گرفت..بعد از چندبوق  خط ازاد شد..
النا:الو..الو جونگ مین..
جونگ مین سرعتش را کم کرد
-:چی شده النا؟!حال خاله خوبه؟!
-:خودتو برسون اینجا...خواهش میکنم...
-:لعنت به تو یی جانگ..الان میام...
هندزفری را از گوشش خارج کرد و توی یک خیابون فرعی پیچید....
میران کمپرس یخ را روی گونه ی لیا گرفته بود تا اثار کبودی بیشتر از این روی چهره ی زیبایش نمانند...النا در حال راه میرفت و به پاندول ساعت دیواری نگاه میکرد...صلیب طلایی رنگش را توی دستش میفشرد و زیر لب دعا میخواند..با شنیدن زنگ با عجله به سمت در دوید و ان را باز کرد...جونگ مین به همراه یک فرد غریبه در چهارچوب در ظاهر شد..النا به داخل دعوتشون کرد..جونگ مین دست های النا را میان دستانش فشرد و گفت
-:با خودم دکتر اوردم...خاله کجاست؟!
النا اتاقش را نشان داد و جونگ مین و دکتر به دنبالش راه افتادند...میران توی اتاق ماند تا به دکتر در تعویض لباس کمک کند...
النا روی کاناپه نشسته بود و اشک هایش را با دستمال پاک میکرد..جونگ مین با یه لیوان اب و یه قرص ارام بخش کنارش نشست
-:اینو بخور...
النا قرص را از جونگ مین گرفت و با جرعه ای از اب قورتش  داد...سرش را روی شونه ی جونگ مین گذاشت و چشمایش را بست....
-:خسته شدم جونگ مین....اگه به خاطر مادرم نبود تا الان صد دفعه خودم رو خلاص کرده بودم...
جونگ مین النا را به خودش نزدیک تر کرد و انگشتش را روی لبان النا گذاشت
-:دیگه این حرفو نزن...اینقدر ضعیف و نا امید نباش..اون ها باید جدا بشند...
النا سرش را از روی شونه ی جونگ مین برداشت و مستقیما به چشمانش زل زد
-:تو که خاله ات رو بهتر میشناسی...حاضر نیس طلاق بگیره....
-:باید راضیش کنیم...
-:ولی فایده ای نداره..
جونگ مین دستی به صورت النا کشید:ما باید تلاشمون رو بکنیم...این تنها راهیه که میتونی ارامشو به زندگی مادرت برگردونی...خاله فقط 36 سالشه ببین چجوری شکسته شده؟!!ما باید کمکش کنیم..
دکتر از اتاق خارج شد وجونگ مین را صدا کرد..
-:خوشبختانه حالشون خوبه و به زودی بهوش میان..این نسخه رو حتما براشون تهیه کنید داروی تقویته 
جونگ مین نسخه را از دکتر گرفت و نگاهی اجمالی به ان انداخت
-:حتما تهیه میکنم...
دکتر به همراه جونگ مین از خانه خارج شد..النا بالای سر مادرش ایستاد و به چشمان بسته اش خیره شد...میران همان طور که کاغذهای پاره شده را از روی زمین جمع میکرد به یی جانگ بد و بیراه میگفت...النا گونه ی مادرش را بوسید و به اتاق کارش رفت...

با تکون های میران از خواب بیدار شد...
-:تو چرا توی کارگاه مادرت خوابیدی؟!پاشو دختر...پاشو...
النا سرش را از روی میز بلند کرد و با مشت به شونه هاش زد تا کوفتگی تنش را  از بین ببرد..
میران پشت سرش ایستاده بود
-:مادرت میخواد بره اموزشگاه...برو منصرفش کن...
-:حالش چطوره؟!
-:هنوز امادگی لازم رو نداره..تو بهش بگو شاید به خاطر تو توی خونه موند
النا از روی صندلی بلند شد:پدر برگشته؟!
میران رویش را به سمت دیگری کرد:نه خبر مرگش...
النا از کارگاه بیرون رفت و لیا را دید که داشت شیر گرم میخورد
-:صبح بخیر مادر
-"صبح بخیر عزیزم...بیا صبحانه ات رو بخور...
النا به اپن اشپزخانه تکیه داد
-:امروز کلاس هاتون رو کنسل کنید...دکتر گفته باید استراحت کنید...
-:نمیتونم دخترم..من حالم خوبه و میتونم به کارهام برسم...
-:ولی مادر نمیشه...خواهش میکنم
لیا دستش را روی شونه ی النا گذاشت..
-:تو که میدونی من چقدر به کارم اهمیت میدم...این رو ازم نخواه...امروز دانشگاه میری؟!
النا تکه ای از نان را به مربا اغشته کرد و داخل دهانش گذاشت
-:اوهوم...
لیا گونه ی النا رو بوسید
-:خداحافظ عزیزم...
النا مادرش را تا دم در همراهی کرد و باهاش خداحافظی کرد...میدونست که مخالفت با لیا بی نتیجه است..

لیا ماشینش را گوشه ای از خیابان پارک کرد و پیاده شد...هنوز شکمش به علت کتک های دیشب یی جانگ درد میکرد و به سختی خم و راست میشد...به ان طرف خیابان رفت و با کلید در اموزشگاه کوچک هنرش را باز کرد ولی قبل از اینکه قدمی به داخل بگذارد صدای پسری متوقفش کرد
-:ببخشید خانم سو...
لیا به سمت صدا برگشت
-:بفرمایید...
-:من میخوام توی کلاس مجسمه سازیتون ثبت نام کنم...
-:مگه بنر اموزشگاه رو ندیدید؟من هنرجوی مرد قبول نمیکنم
-:ولی من میخوام ثبت نام کنم...
-:گفتم که من..
به میان حرفش امد:میدونم ولی من میخوام ثبت نام کنم...خواهش میکنم
لیا که از پافشاری پسر خوشش امده بود پرسید:اسمت چیه؟!
دستهایش را از جیبش دراورد و به سمت لیا گرفت
-:کیم کیوجونگ هستم...22 ساله...




CM() 


Do you get taller when you stretch?
1396/05/15 19:19
What's up mates, fastidious piece of writing and pleasant arguments commented at this place, I am
truly enjoying by these.
denise9mooney4.wordpress.com
1396/05/10 00:21
Whats up very cool site!! Man .. Beautiful .. Superb .. I will bookmark your site and take
the feeds also? I'm glad to seek out numerous
helpful info here within the put up, we'd like develop
more techniques on this regard, thanks for sharing.

. . . . .
frailvagrant014.exteen.com
1396/05/7 20:41
Hello! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be ok.
I'm definitely enjoying your blog and look forward to new
updates.
manicure
1396/02/2 05:18
I love what you guys tend to be up too. This type
of clever work and exposure! Keep up the wonderful works guys I've incorporated you guys
to my personal blogroll.
BHW
1396/02/1 19:43
I believe everything published made a bunch of sense.

But, think on this, suppose you wrote a catchier post title?

I mean, I don't want to tell you how to run your blog,
however suppose you added something that grabbed a person's attention? I mean .♦.Eternal Dreams.♦.
- Mirage...season1 is a little vanilla. You might peek at Yahoo's
home page and watch how they create news headlines
to grab viewers to open the links. You might try adding a video or
a pic or two to get readers excited about everything've got to say.
In my opinion, it might make your posts a little bit more interesting.
manicure
1396/01/22 23:11
What's up, everything is going sound here and ofcourse every one is sharing data,
that's genuinely excellent, keep up writing.
manicure
1396/01/16 12:21
I am really loving the theme/design of your
site. Do you ever run into any browser compatibility
issues? A number of my blog audience have complained about my website not working
correctly in Explorer but looks great in Firefox.

Do you have any advice to help fix this issue?
maryam h.y
1392/03/17 15:53
سلام الما خانم من امروز داستانتون رو خوندم خیلی قشنگه واقعا دوسش دارم
نیکی
1391/01/10 21:25
سلام الما جان. من تازه اینجا رو پیدا کردم. یادمه درموردش گفته بودی ولی ادرسش فراموشم شده بودممنون عزیزم داستان عالی بود مثل همه ی نوشته های قبلیتراستی عشق و نفرت را هم از این به بعد فقط اینجا می ذاریش؟؟؟
و یه چیز دیگه الما از اون داستانت دیگه خبری نیست؟؟؟ ادامه اش نمی دی؟؟؟من دلم برای الما و کیو و فیلیپ تنگ شده
ممنون عزیزم برم بعدی را بخونم
پاسخ ♦•AlmA•♦ : سلام نیکی جونی...خیلی خوشحالم که سر زدی...مرسی عزیزم تو همیشه ب من لطف داری...نه توی وب مریم ادامه اش میدم...منم دلم تنگ شده ولی اون داستان رو ندارم...اگه داریش بهم میل کن که اونم بزارم....بفرما خانومی...بغغغغغغل
sogand
1390/12/18 19:50
man yeki az taraftaratam to on yeki vebet
پاسخ ♦•AlmA•♦ : مرسی سوگند جونم..خیلی خوشحالم که طرفدار گلی مثل تو رو دارم
sogand
1390/12/17 23:35
bale man kim kiuo jongam shoma chetor?
khashang bodddddddddd
پاسخ ♦•AlmA•♦ : من الما هستم..خوشوقتم...
مخسیییییی
الهام*
1390/12/16 08:37
22 ساله از سئولیاد این نقاشیا افتادم که بچه ها میفرستن برنامه کودک
مرسی المایی
خیلی خوشمل بود......بمیره اون یی جانگ
پاسخ ♦•AlmA•♦ : هه هه هه هه اره راست میگی...
خواهش میشه...
قربون تو...ایشاللههههه
.:❤.R@I-IA.❤:.
1390/12/16 03:04
آلماااااا نظر من کوشش؟؟؟
دیشب یه نظر بلند بالا برات گذاشته بودم آخه!!
پاسخ ♦•AlmA•♦ : نظر گذاشتی؟!!راست میگی؟؟!!!!الهی گریه نکن....حتما میهن پروندتش
محبوبه
1390/12/15 21:24
من بگم واسه چی کیو جونگ پیله کرده به این آموزشگاه تنش میخاره هوسه یه دست کتکه حسابی از جونگی کرده آی بگردم دوره هویجم
حالا ربطه کتکه در چیه خودمم نمیدونم شاید بعدا از زیره زبونه هویجم کشیدم
پاسخ ♦•AlmA•♦ : ایییییی بیچاره کیو هه هه هه...اره ربطش رو فهمیدی به منم بگو
parpary
1390/12/15 10:13
الما چه داستانت باحاله
کیو چه پیله شدهمگه آموزشگاه پسرونه تو شهرشون نیست اومده گیر داده؟
زودی بقیه شو بذارا!!میخوام ببینم چی میشه تند تند بیااااا
باااااااای
پاسخ ♦•AlmA•♦ : هی هی هی مخسی...
اره گیره از اون سه پییییییییچ ها...بودن که هست ولی عجقش کشیده بیاد اینجا!!باجهههههه..بخخخخخخلووووو...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox