تبلیغات
.♦.Eternal Dreams.♦. - ☺Kindergarten Parents_ep1☺
 

☺Kindergarten Parents_ep1☺

نوشته شده توسط :♦•AlmA•♦
1390/12/14-00:44


Kindergarten Parents_ep1



جونگ مین به یکی از کلاس ها رفت و دستاشو بهم کوبید:
-:بچه ها دیگه وقت ناهاره...همه برن ....
قبل از اینکه حرفشو تموم کنه بچه ها به سمت در هجوم بردن.....کلاس خالی از جمعیت شده بود...اما هنوز جانگ وو روی صندلی نشسته بود...جونگ مین به سمتش رفت و کنارش نشست موهاشو بهم ریخت و گفت
:باز چی شده کوشولو؟
جانگ وو دماغش رو بالا کشید و با بغض گفت:هیونا توی شلوارکم اب ریخت..
جونگ مین چشماشو ریز کرد:مطمئنی کار هیونا بوده؟
جانگ وو سرشو تکون داد:اره من هیچوقت توی شلوارکم جیش نمیکنم....
خیلی سریع با دستاش جلوی دهنشو گرفت..
جونگ مین سعی کرد جلوی خندش رو بگیره و با لحنی مهربون گفت:اره میدونم که کار تو نبود...پاشو برو پیش عمو هیون که تمیزت کنه...
جانگ وو سرشو کج کرد و گفت:میشه یه کاری بکنم؟!
-:چی کار؟؟
جانگ وو پیشبند جونگ مین رو توی دستش گرفت و دماغشو پاک کرد و به بیرون از کلاس دوید...
دیگه داد زدن فایده نداشت...از نگاه کردن به پیشبندش چندشش میشد...از دور کمرش باز کرد و  داخل سطل لباسای کثیف بچه ها انداخت..به صندلی که زرد رنگ شده بود با حالت گریه نگاه کرد....

کیوجونگ اخرین بشقاب ماکارانی رو روی میز گذاشت و تربچه هایی  رو که با چاقو بهشون مدل داده بود کنار هر بشقاب گذاشت...دست به سینه ایستاد و با تحسین به تزیین میز نگاهی کرد....احساس کرد زمین داره میلرزه...بچه ها با سرعت زیادی وارد سالن غذا خوری شدند  و پشت میز نشستند...خیالش راحت شد که زلزله نبوده...همه به لب های کیوجونگ چشم دوخته بودند...
کیوجونگ پشت میز زانو زد و با لبخند گفت-:بچه ها پیشبنداتون رو ببندید!!!
پسرها و دخترها بدون هیچ مخالفتی پیشبند های عروسکیشون رو دور گردنشون بستند و باز به کیوجونگ زل زدند..کیوجونگ دستاشو توی هم قفل کرد و چشماشو بست و شروع کرد به دعا خوندن....بقیه هم همین کارو کردند و وقتی کیوجونگ امین گفت چشماشون رو باز کردند
-:حالا میتونید شروع کنید...
انگار منتظر همین یه جمله بودند...چاپ استیک ها رو برداشتن و با ولع مشغول خوردن شدند...
نظر کیوجونگ به سمت صندلی خالی جانگ وو جلب شد...از اشپزخونه بیرون رفت تا ببینه چرا به سالن غذا خوری نیومده..

هیون نفس راحتی کشید و خواست دستکش هاش رو در بیاره که جانگ وو با قیافه ای اویزون مقابلش قرار گرفت..پشت سرش جونگ مین صندلی رو اورد و توی دستشویی گذاشت و به حیاط رفت تا وسایل بازی رو جمع کنه....هیون یه نگاه به صندلی و شلوارک خیس جانگ وو انداخت و سعی کرد خیلی مهربون باشه...مقابلش زانو زد و دستاشو گرفت
-:مگه دیشب به عمو قول ندادی که دیگه خودتو خیس نکنی؟!
جانگ وو با چشمایی پر از اشک به هیون چشم دوخت:من خواستم خودمو کنترل کنم اما جیشم نخواست...
هیون شروع کرد به خندیدن....
-:باید از عمو یونگی اجازه میگرفتی و میومدی دستشویی حالا اشکالی نداره بیا بریم تا بشورمت...
جانگ وو گوشه ی شلوار هیون رو گرفت و دنبالش رفت...

با دستمال عرق پیشانیش رو خشک کرد و به فرشته کوچولوهایی که خوابیده بودند نگاهی انداخت...قار و قور شکمش اونقدر بلند بود که میترسید نوزاد ها رو بیدار کنه...شکمش رو گرفت و پاورچین به سمت در رفت که بوی بدی به مشامش رسید....روشو برگردوند و به سانیا که بیدار شده بود و شصتش رو میمکید نگاهی انداخت...گرسنگیش رو فراموش کرد و سانیا رو از داخل تختش برداشت...دیگه به این وضعیت عادت کرده بود...روی زمین تشکی پهن کرد و سانیا رو روش گذاشت...پوشک و پنبه با پودر بچه رو برداشت....دور سانیا دو تا بالشت گذاشت تا غلت نزنه...به اشپزخونه رفت تا از کیوجونگ اب ولرم بگیره....

یونگ سنگ سفال هایی که بچه ها باهاشون میوه ساخته بودند رو به بالکن برد تا خشک بشند....خودش هم کاملا با گواش و ابرنگ رنگی شده بود....به داخل کلاس برگشت تا لوازم نقاشی بچه ها رو جمع کنه که صدای ناله های جونگ مین رو شنید..خودشو به پنجره رسوند و با دیدن وضعیت جونگ مین شروع کرد به خندیدن...

کیوجونگ صدای جانگ وو رو از داخل حموم شنید و خیالش راحت شد که پیش هیونه....برگشت به اشپزخونه و قهوه دم کرد که هیونگ صداش کرد..
-:کیوجونگ اب ولرم میخوام...
کیوجونگ یکی از ابروهاش رو بالا برد:
-:من نمیدونم مگه یه شیر چی داره که اینا اینقدر شکمشون خوب کار میکنه
هیونگ خندید:خودم هم نمیدونم...بچه ان دیگه...کنترل که ندارن...
کیوجونگ بطری اب رو بهش داد:فقط چند ماه مونده تا از این وضعیت خلاص بشیم..
هیونگ بطری اب رو ازش گرفت و بهش چشمکی زد و رفت...
کیوجونگ نگاهش رو به بچه ها دوخت...پیش خودش فکر کرد که واقعا روزی میرسه تا همشون صاحب خانواده بشند؟!

جونگ مین روی سنگ ها نشست و قلعه هایی که بچه ها درست کرده بودند رو خراب کرد تا دوباره دعواشون نشه...عروسک ها رو از داخل چادر هایی که مخصوص دختره ها بود جمع کرد و داخل سبدشون ریخت...افتاب مستقیما به صورتش میتابید و کمی عرق کرده بود...کش و قوسی به بدنش داد و خواست برگرده که با صورت زمین خورد و از درد ناله ای کرد...بلند شد و دید که پاش رفته داخل یکی از چاله هایی که پسرها درست کرده بودند ولی چون روشو با پارچه پوشونده بودند متوجهش نشده بود...دستمال سرشو باز کرد و بین دستش مچاله کرد..تمام لباساش خاکی شده بودند....خواست بزنه زیر گریه که موبایلش زنگ خورد.....با دیدن شماره تمام غم هاشو فراموش کرد...
با صدای بلندی گفت:سلام همسر نازنین منننننن!!!!!!!!

هیون حوله رو دور جانگ وو بست و ازش خواست بره پیش یونگ سنگ...جانگ وو خواست چیزی بگه اما درست مقابل صورت هیون عطسه کرد و دوید و بیرون رفت...هیون چشماشو بست ولی دیگه نتونست طاقت بیاره و داد بلندی کشید...صورتشو داخل وان کرد ولی چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که با وحشت سرشو بیرون اورد....به کل یادش رفته بود که توی اون اب جانگ وو رو شسته بود....دستی به پوست صورتش کشید و شروع کرد به غرغر کردن و داد و بیداد...بلند شد و خواست شیر اب رو باز کنه که شیر در رفت و اب با فشار پاشیده شد روی بدنش

هیونگ پوشک سانیا رو باز کرد و با یه هدف گیری دقیق به داخل سطل انداخت....کمی پنبه برداشت و با اب خیس کرد و بدن سانیا رو تمیز کرد...سانیا با چشمای درشتش به هیونگ زل زده بود ....هیونگ پوشکش رو بست و قبل از اینکه دکمه های سرهمیش رو ببنده صورتش رو روی شکم سانیا گذاشت و پوف کرد..سانیا دستاشو جمع کرد با صدای بلندی خندید معلوم بود قلقلکش میاد...هیونگ چندبار دیگه این کارو کرد و بعد لباسش رو بهش پوشوند...سانیا رو توی بغلش گرفت و شیشه شیرش رو داخل دهنش گذاشت...

کیوجونگ مشغول جمع کردن میز بود که یکی از بچه ها صداش کرد.. مقابلش نشست و لپشو کشید
-:چی شده مینهو؟!
مینهو کاسه ی ماست رو از پشتش بیرون اورد و به صورت کیوجونگ کوبید و فرار کرد....کیوجونگ با دستش ماست ها رو پاک کرد و در حالی که کاسه رو از روی میز برمیداشت گفت فقط چند ماه مونده....اره چند ماه مونده بعدش از این دیوونه خونه خلاص میشم و برمیگردم به رستوران خودم

جونگ مین بعد از صحبتش با جی یون احساس ارامش کرد و از روی زمین بلند شد....کمی لباسش رو تکون داد که صدایی نازکی از پشت سر صداش کرد...
-:ببخشید اینجا بهزیسیتیه ساکوراس؟!
جونگ مین برگشت....دختر جوون با دیدن سر و وضع خاکی جونگ مین چند قدم به عقب رفت و با تعجب بهش نگاه کرد

هیون گوشه ی بلوزش رو میون دستاش فشار داد و ابش رو گرفت...صورتش رو یه بار دیگه صابون زد و از حموم بیرون اومد..همون موقع جونگ مین در اصلی رو باز کرد و همراه خانم جوانی وارد بهزیستی شد....هیون کمی موهای خیسش رو مرتب کرد و به سمتشون رفت...

یونگ سنگ گل های خشک شده از روی دستش رو جدا کرد و عینکش رو از روی میزش برداشت و به چشم زد...از جلوی اینه که رد شد فهمید صورتش رو هنوز نشسته....با عجله از کلاس بیرون رفت که دید هیون و جونگ مین دارن با یه دختر صحبت میکنند...پیششون رفت و سلام کرد...دختر برگشت و با دیدن یونگ سنگ با صورتی رنگی دهنش بیشتر از تعجب باز شد...

هیونگ شیر سانیا رو داد و بغلش کرد و به پشتش زد...یهو حس کرد پشتش خیس شده...سانیا رو داخل تختش گذاشت و به شونه اش دست زد...تا دستشو دید نزدیک بود حالش بهم بخوره....این دومین بار بود که توی یه روز بلوزهاش کثیف میشدند.....دستشو با لباسش پاک کرد و با عصبانیت از اتاق شیرخواران خارج شد تا از جونگ مین لباس بگیره که دید همه جمعشون جمعه....
جونگ مین رو صدا کرد و همه به سمتش برگشتند....دختر جوان که خودشو میران معرفی کرده بود با دیدن هیونگ که ظاهرا از بقیه مرتب تر بود لبخندی زد ولی وقتی یه چرخ دورش زد از فکری که کرده بود پشیمون شد....
مقابل پسرها ایستاد و گفت:من با کیوجونگ کار دارم...میشه بگید کجا میتونم ببینمش
در همین موقع کیوجونگ وارد سالن اصلی شد و گفت...
-:من اینجام چیزی شده؟!
میران به سمتش برگشت...کیوجونگ با دیدن میران جیغی از روی خوشحالی کشید و خواست بغلش کنه که میران خودشو عقب کشید و گفت
-:هیچ علاقه ای ندارم که ماستی بشم...هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟!
پسرها نیم نگاهی بهم کردند و سرشون رو پایین انداختند....هبچ حرفی برای گفتن نداشتند...

www.smilehaa.org




CM() 


private std screening
1396/06/20 00:05
وای، طرح وبلاگ فوق العاده! چقدر سابقه بلاگ نویسی دارید؟
کاری میکنید که بلوگنویسی به نظر آسان بیاید. نگاه کلی وب سایت شما بسیار عالی است، بجز محتوای آن!
cheap psychic readings
1396/06/19 10:31
آیا می توانم بگویم که راحتی پیدا کردن کسی که در واقع می داند چه چیزی در مورد آنلاین صحبت می کند.
شما واقعا درک می کنید که چگونه یک مسئله را به نور تبدیل کنید و آن را مهم بدانید.
مردم بیشتر باید به این موضوع نگاه کنند و این موضوع را درک کنند.

این تعجب آور است که شما بیشتر از آن چیزی نیستید که توجه داشته باشید
شما مطمئنا هدیه ای دارید
std clinics near me
1396/06/19 08:00
سلام، از مقاله شما لذت بردم. من می خواهم یک نظر کوچک برای نوشتن شما بنویسم
cheap telephone psychics
1396/06/19 06:13
همسر من و من در اینجا از وبسایتی دیگر گریختند و تصور می کردند که باید
چیزها را چک کن من دوست دارم آنچه را که من می بینم و حالا دنبالش هستم
شما. منتظر دوباره به صفحه وب خود نگاه کنید.
std testing near me
1396/06/17 12:02
این نخستین بار نیست که به این وبسایت مراجعه کنم
این وب سایت به صورت رایگان و اطلاعات روزانه از اینجا دریافت می کند.
What do you do when your Achilles tendon hurts?
1396/06/16 02:42
What's up, I would like to subscribe for this web site to get most recent updates, therefore where can i do it please help.
Can you increase your height by stretching?
1396/05/15 17:07
Ahaa, its fastidious conversation on the topic of this article here at this weblog, I have read all
that, so now me also commenting here.
What is the tendon at the back of your ankle?
1396/05/15 16:20
I want to to thank you for this very good read!!
I absolutely enjoyed every bit of it. I have got you book marked to look at new stuff
you post…
chaturbatetokenshack.online
1396/05/12 21:25
My brother recommended I may like this website. He was entirely right.
This submit actually made my day. You can not consider simply how much time I had spent for this information! Thank you!
jodeelahti.hatenablog.com
1396/05/9 23:01
What's up, its good article on the topic of media print,
we all be aware of media is a enormous source of facts.
purevolume.com
1396/05/8 00:14
Simply want to say your article is as surprising.
The clarity in your post is simply nice and i can assume you are an expert on this subject.

Fine with your permission let me to grab your feed to keep up to date with forthcoming post.
Thanks a million and please continue the rewarding work.
std home test
1396/04/4 19:54
قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین اصل
آیا نه کار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر پاراگراف شما قادر به من مؤمن
متاسفانه فقط برای کوتاه در حالی
که. من این کردم مشکل خود را
با فراز در منطق و یک ممکن است را خوب به کمک پر کسانی که معافیت.
که شما که می توانید انجام
من را بدون شک بود مجذوب.
Andreas
1396/02/26 01:19
you're truly a good webmaster. The site loading speed is
incredible. It seems that you are doing any distinctive trick.

Also, The contents are masterpiece. you have done a
magnificent activity in this topic!
Yukiko
1396/02/25 08:37
Hey very interesting blog!
Leopoldo
1396/02/24 10:56
Hi there! I'm at work surfing around your blog from my new iphone 4!

Just wanted to say I love reading through your
blog and look forward to all your posts! Carry on the outstanding work!
BHW
1396/01/22 06:10
you are really a just right webmaster. The site loading speed
is amazing. It sort of feels that you are doing any unique trick.

Moreover, The contents are masterpiece. you've done a fantastic job
in this subject!
manicure
1396/01/16 19:19
Hey there, I think your website might be having browser compatibility issues.

When I look at your blog site in Safari, it looks fine but when opening in Internet Explorer,
it has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, excellent blog!
manicure
1396/01/16 12:40
Great goods from you, man. I've take into account your stuff prior to and
you're simply extremely excellent. I really like what you've bought here, really
like what you are saying and the way in which by which you are
saying it. You're making it entertaining and you continue to take care of to stay
it smart. I can not wait to read much more from you.
That is really a wonderful web site.
BHW
1396/01/11 12:18
Hello, i think that i saw you visited my blog thus i came
to “return the favor”.I am attempting to
find things to improve my site!I suppose its ok to use a few of your ideas!!
manicure
1396/01/11 05:54
Hi, i think that i noticed you visited my blog thus i came to return the want?.I am
trying to find issues to improve my website!I guess its ok to make use of a few of your ideas!!
intro
1391/03/9 16:29
وای‏ ‏خیلی‏ ‏باحال‏ ‏بودددحدس‏ ‏میزنم‏ ‏اینا‏ ‏دا‏رن‏ ‏پدر‏ ‏میشن‏ ‏بعد‏ ‏خانوماشون‏ ‏برای‏ ‏اینکه‏ ‏اداب‏ ‏بچه‏ ‏داری‏ ‏یاد‏ ‏اینا‏ ‏بدن‏ ‏میفرستنشون‏ ‏این‏ ‏مهدکودکه!!!!
چیه؟؟‏!‏!!چرا‏ ‏میخندی؟؟؟اینم‏ ‏یه‏ ‏حدسه‏ ‏واسه‏ ‏خودش‏!‏!!
خیلی‏ ‏خنده‏ ‏دار‏ ‏بود‏‏!‏‏‏! دستت‏ ‏درد‏ ‏نکنه..‏!‏!!قسمت‏ ‏بعدو‏ ‏کی‏ ‏میذاری؟؟‏!‏!!‏
الهام*
1390/12/15 01:17
سلاممان را خوردیم...هم اسم مهدکودک دیدم پریدم بخونم
چند قسمتیه؟ بلنده؟
پاسخ ♦•AlmA•♦ : علیک سلام....نه فکر نکنم بلند باشه..
الهام*
1390/12/15 01:15

فوق العاده
20
ادامه بده حتما
من عاشق بچه هام با این گندکاریاشون
کیوووووووووووووووووووو.......
آخ آخ لپشونو بکشم (بچها رو)
پاسخ ♦•AlmA•♦ : قربون خنده هات..مخسی مخسی...چشم الهام جون ولی اون داستانی که میگفتم این نیس...
منم همینطوووووووور..
هه هه هه..بوووووس
الهام*
1390/12/15 00:53

پاسخ ♦•AlmA•♦ : سلووووم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox