تبلیغات
.♦.Eternal Dreams.♦. - ○•RebirtH•○
 

○•RebirtH•○

نوشته شده توسط :♦•AlmA•♦
1390/12/14-00:30


○•RebirtH•○

هارا دستی به شکمش کشید و به یونگ سنگ نگاه کرد

-میبینی یونگی؟! تا چند روز دیگه فرشته کوچولومون به دنیا میاد و از تنهایی درمون میاره

یونگ سنگ سرشو روی شونه ی هارا گذاشت:اره عزیزم..بالاخره بعد از 9 ماه انتظار میتونم پسرم رو در اغوش بگیرم. این بچه نشونه ی تولد دوباره ی عشقمونه! به نظرت شبیه مامانشه یا باباش؟

-امیدوارم شبیه هردومون باشه دوست دارم چشماش مثل تو کشیده و ریز باشن

-برعکس تو من دوست دارم چشماش مثل مادرش درشت باشن.

هر دو داشتن سر اینکه پسرشون شبیه کدومشون باشه بحث میکردن که هارا ناله ای کرد و لبش رو گاز گرفت

-اخخخخخخخ

-چی شده؟خوبی؟

-اره..داره شیطونی میکنه

یونگی خندید:لگد میزنه؟الهی بابا قربونت بره که هنوز به دنیا نیومده شر و شیطونی

هارا دوباره از درد به خودش پیچید دست یونگ سنگ رو گرفت و گذاشت روی شکمش

-حس میکنی؟

-اره...احساس خوبی دارم..تا توی بغلم نگیرمش نمیتونم باور کنم که پدر شدم

هارا با نگاهی که لبریز از نگرانی بود گفت:تا سه روز دیگه برمیگردی مگه نه؟

یونگ سنگ به چشمای هارا خیره شد:معلومه که اره عزیزم.فکر کردی من تو رو توی همچین شرایطی تنها میزارم؟؟خانواده ام برام از همه چی توی دنیا با ارزش تره..

خم شد و پیشانیه هارا رو بوسید:دوست دارم عزیزم

بلند شد که بره اما هارا دستش رو گرفت:به این زودی میخوای بری؟یکم بیشتر پیشم بمون

-میدونی که دو ساعت قبل از پرواز باید توی فرودگاه باشم.دست هارا رو رها کرد و به سمت در رفت

اشک در چشمان هارا حلقه زده بود با این حال نمیخواست یونگ سنگ رو با گریه بدرقه کنه...دلشوره ی عجیبی داشت قلبش بهش گواهی میداد که دیگه نمیتونه یونگ سنگ رو ببینه..صداش کرد

-صبر کن

یونگ سنگ برگشت و با لبخند نگاهش کرد

هارا دستش رو زیر شکمش گذاشت و به سختی تونست بلند شه و خودش رو به شوهرش برسونه..یونگ سنگ رو بغل کرد 

-دوست دارم عزیزم.خیلی منتظرم نزار

یونگ سنگ دستاش رو دور کمر هارا حلقه کرد:منم دوست دارم..خیلی زود برمیگردم.برای تولد پسرمون حتما پیشتم قول میدم

چند دقیقه در همون حالت موندند تا اینکه یونگ سنگ هارا رو از خودش جدا کرد و با چمدونش از در بیرون رفت..سوار ماشین شد و به سمت فرودگاه حرکت کرد.هارا که از پشت پرده ی پنجره داشت شوهرش رو میدید قطره اشکی روی گونه اش لغزید.به خودش که اومد فهمید 15 دقیقه ای میشه که یونگ سنگ رفته..دستشو روی شکمش گذاشت و با پسرش حرف زد(خل نیستاااااا من خیلی از مادرها رو دیدم که با بچشون حرف میزنن)

-به نظرت بابایی برمیگرده؟کاشکی بهش میگفتم که دلم براش خیلی تنگ میشه..

اهی کشید و به اتاق بچه اش رفت تا طبق عادت همیشگیش اونجا رو مرتب کنه

کارهای یونگ سنگ در عرض دو روز تموم شد و برای صبح روز سوم بلیط داشت تا برگرده سئول.. خرس بزرگی که برای پسرش خریده بود رو بغل کرد و خوابید.

ساعت 10 بود که هارا درد شدیدی رو زیر شکمش احساس کرد نفسش بند اومده بود ناله هاش به جیغ تبدیل شده بودند و از درد به خودش میپیچید..با این دردی که داشت مطمئن بود امروز زایمان داره با اینکه کمی زود تر از موعود بود..الان بیشتر از هر موقعی به یونگ سنگ نیاز داشت تنها کاری که تونست بکنه این بود که تلفن رو برداره و به مادرش زنگ بزنه تا خودشو برسونه

20 دقیقه بعد هارا روی برانکارد بود به اتاق زایمان منتقلش کردن ناله های هارا هر لحظه بیشتر میشد و یونگ سنگ رو صدا میزد..مادرش توی سالن راه میرفت و دعا میکرد تا مشکلی برای نوه و دخترش پیش نیاد و هر چند دقیقه یکبار با یونگ سنگ تماس میگرفت ولی گوشیش خاموش بود میدونست که باید هنوز در پرواز باشه..

یونگ سنگ چمدونش رو تحویل گرفت و از فرودگاه خارج شد سوار تاکسی شد و موبایلش رو روشن کرد.12 تماس بی پاسخ از مادرزنش داشت شک نداشت که حتما اتفاقی برای هارا افتاده شماره رو گرفت

-یونگ سنگ بچه داره به دنیا میاد خودتو برسون به بیمارستان

یونگ سنگ ادرسو به راننده داد و ازش خواست از کوچه و پس کوچه بره تا زودتر برسن و توی ترافیک گیر نکنن..خیلی عصبی شده بود چون به همسرش قول داده بود کنارش باشه....

به بیمارستان که رسیدن یونگ سنگ کرایه رو حساب کرد و با عجله وارد بیمارستان شد به قسمت پذیرش رفت تا از مسئولش که خانم جوانی بود  بپرسه هارا کجا بستری شده ولی اون مشغول صحبت با تلفن بود و به یونگ سنگ توجهی نکرد..بیشتر از قبل عصبانی شد نتونست از اسانسور هم استفاده کنه و به ناچار از پله ها بالا رفت

تابلوی راهنما رو خوند و فهمید که باید به طبقه ی سوم بره..مادرزنش رو ندید به انتهای سالن رفت صدای جیغ های هارا رو میشنید که صداش میکرد حالا دیگه نمیتونست وارد اتاق بشه از پشت در گفت

-من اینجام عزیزم تحمل کن

سرش رو بین دستاش گرفت و به دیوار تکیه داد این اولین باری بود که هارا داشت درد میکشید و یونگ سنگ کاری از دستش بر نمیومد هر ناله ی هارا مثل خنجری بود که به قلبش فرو میرفت..اولین قطره ی اشکش که جاری شد صدای گریه نوزاد کل فضا رو پر کرد..اشکاش به لبخند دلنشینی تبدیل شد..با شنیدن صدای دکتر که میگفت هر دوشون سالمن از ته دل خندید اشکاش رو پاک کرد برای اینکه پسرش رو ببینه لحظه شماری میکرد در باز شد و یونگ سنگ رفت داخل هارا بیهوش شده بود و بچه دست پرستار بود و داشت تمیزش میکرد...یونگ سنگ به سمت پرستار رفت تا پسرش رو ببینه!درست مثل خودش بود چشمایی ریز و کشیده و صورتی گرد داشت خوشحالیش توصیف ناپذیر بود هارا رو به بخش منتقل کردند و بچه رو به قسمت مخصوص نگه داری نوزادان بردن تا وقتی که مادرش به هوش بیاد...دکتر از اتاق خارج شد و یونگ سنگ رفت دنبالش..نمیدونست چرا ولی نیروی خاصی باعث میشد دنبال دکتر بره هر چی صداش میکرد جوابی نمیشنید بالاخره دکتر به سمتش برگشت ولی وقتی به سمتش قدم برداشت بدنش شل شد و روی زمین افتاد.هرچی سعی کرد بلند بشه نتونست کسی هم به کمکش نیومد همه جوری رفتار میکردند که انگار وجود نداشت..تمام توانش رو جمع کرد و بلند شد مادرزنش رو دید که کناره یه برانکارد ایستاده و داره گریه میکنه صداش کرد ولی باز هم بی جواب بود...کفری شده بود با عجله پیشش رفت ولی وقتی مسیر نگاهش رو دنبال کرد چیزی رو دید که غیرقابل باور بود

خودش روی برانکارد دراز کشیده بود با بدنی کاملا خونی..چشماش بسته بود و هیچ تکونی نمیخورد به حرف های پرستاری که داشت با همکارش پچ پچ میکرد گوش داد

-قبل از اینکه کاری بکنیم تموم کرد بیچاره زنش همین امروز زایمان داشت وقتی بهوش بیاد و بفهمه...دلم خیلی براش میسوزه

تازه دلیل رفتار مردم رو فهمید..مسئول پذیرش بهش توجهی نکرد,دکتر ندیدتش و مادرزنش صداش رو نشنید چون مرده بود..احساس سبک بالی میکرد انگار که دوباره متولد شده از اینکه مرده بود هراسی نداشت پرستار مردی به سمتش اومد و پارچه ی سفید رو روی صورتش کشید ...مادر هارا به هق هق افتاده بود یونگ سنگ کنارش نشست و بهش خیره شد میدونست درک این قضیه برای هارا خیلی مشکله هیچ وقت دوست نداشت اینطوری ترکش کنه و همسر و پسرش رو تنها بزاره ولی تقدیرش اینگونه رقم خورده بود و یونگ سنگ مجبور بود باهاش کنار بیاد

روحش به خارج از بیمارستان کشیده شد....صحنه ی تصادفش جلوی چشماش مرور شد...

وقتی از تاکسی پیاده شد فقط خواست خودش رو به بیمارستان برسونه وهیچ توجهی به ماشین های در حال عبور نکرد..صدای ترمز شدید یک ماشین کارکنان اورژانس رو از بیمارستان بیرون کشید ولی دیر شده بود بدن بی جون یونگ سنگ کف خیابون افتاده بود و سرش به شدت خونریزی میکرد...بالای سر جنازه اش رفت..چشماش اروم باز شدند و مردمی که دورش جمع شده بود رو دید با صدایی گرفته برای اخرین هارا رو صدا زد و چشماش بسته شد...دید که چطوری جون داد و مرد..دوباره همه چی به حالت اولش برگشت درست مثل یه فیلم کوتاه بود.

برای اخرین بار پیش هارا رفت..هنوز چشماش بسته بود دستش رو نزدیک صورت هارا برد ولی لمسش نکرد ترجیح داد بهش نگاه کنه..بالاخره از اتاق بیرون اومد احساس  کرد کسی دستش رو گرفته به سمتش برگشت خواهرش بود!!وقتی بچه بود خواهرش توی دریا خفه شد و مرد چقدر دلتنگش شده بود ولی حالا اومده بود دنبالش تا با هم برن

دست خواهرش رو گرفت و قدم به دنیای جدیدی گذاشت!!

www.smilehaa.org





CM() 


How does Achilles tendonitis occur?
1396/06/16 08:18
We stumbled over here coming from a different web
address and thought I may as well check things out.
I like what I see so i am just following you. Look forward to going over your
web page yet again.
What causes painful Achilles tendon?
1396/05/15 17:04
Hmm is anyone else encountering problems with the images
on this blog loading? I'm trying to find out if its a problem
on my end or if it's the blog. Any feedback would be greatly appreciated.
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
1396/05/14 02:23
Hey! I could have sworn I've been to this blog before but after reading through some of the post I realized it's new to me.
Nonetheless, I'm definitely glad I found it and I'll be book-marking and checking back frequently!
sepantoy.mihanblog.com
1396/04/10 03:23
My developer is trying to persuade me to move to .net from
PHP. I have always disliked the idea because of the expenses.

But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type
on a variety of websites for about a year and am worried about switching to
another platform. I have heard excellent things about blogengine.net.
Is there a way I can transfer all my wordpress posts into it?
Any kind of help would be greatly appreciated!
pooka732.typepad.com
1396/04/6 12:27
Awesome website you have here but I was curious if you knew of
any user discussion forums that cover the same topics discussed in this article?

I'd really love to be a part of group where I can get
advice from other knowledgeable individuals that share the same interest.
If you have any suggestions, please let me know.
Appreciate it!
BHW
1396/01/28 07:12
Everyone loves what you guys are usually up too. Such clever work
and coverage! Keep up the awesome works guys I've incorporated you guys to my
blogroll.
manicure
1396/01/23 17:18
I know this web site provides quality dependent content and extra stuff,
is there any other web page which gives such stuff in quality?
BHW
1396/01/22 13:18
What's up, its pleasant article concerning media print, we all understand media is a wonderful source of
information.
manicure
1396/01/15 23:56
I'm extremely impressed along with your writing talents as smartly
as with the format in your weblog. Is that this a
paid theme or did you modify it your self? Anyway stay up
the nice quality writing, it's rare to see a nice weblog
like this one nowadays..
سهیلا
1390/12/16 18:51


پاسخ ♦•AlmA•♦ : خودت گلی عزیزم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox